این مشکل حلشدنی نیست؛ نه میشه از خونه و خانواده تو اون شهر دل کند و نه میشه تهران رو ول کرد و برگشت؛ باز این هفته استاد آوازم گفت قراره این آموزشگاه هم یه گروه کُر تشکیل بده و منم حتماً عضوش بشم و چرا هر بار این موقعیت پیش میاد هِی عقب میندازم و غیره؟ گفتم آخه من 3 ماه تابستون که کلاً نیستم، بقیه سال هم خب گاهی میرم مشهد دیگه؛ گفت خب اینجوری بخوای فکر کنی هیچوقت نمیتونی با هیچ گروهی کار کنی؛ راست میگه خب
موندم چه خاکی به سر کنم که نه راه پس دارم و نه راه پیش؛ لعنت به این زندگی.
پ.ن. تازه بماند که با این گروه خوب بچهها که ایتالیایی رو شروع کردیم و همینجوری میریم بالا و با استاد عالیمون... من یه تابستون برم مشهد باید برگردم با یه عده کلاً ناآشنا که خب همه با هم دوستن بشینم سر کلاس
پ.ن.2 و تازهی تازه هم اینکه خب یه عالمه وقت میگیره و همین الآنم به اندازهی کافی سر خودمو شلوغ کردم؛ نه فرصت دارم مقالهای بنویسم، نه کتابی ترجمه کنم، نه حتی درست حسابی درسی بخونم؛ اونم با اون بچههای خرخونمون