1-روز جدایی از یار اگر با بی وفایی همراه نباشد، روز خوشی خواهد بود.
2) اگر چه جدایی و دوری از یار تلخ و دشوار است/ امّا امید دیدن یار در آن شیرین و دلپذیر است.
3) تحمّل غم و اندوه تنهایی خوب است/ اگر امید دیدار دوباره ی یار وجود داشته باشد.
4) اگر صد سال (زمان بسیار طولانی) غم و اندوه بخورم، چیز زیادی نیست/ وقتی که یک روز چهره ی دوست را ببینم.
5) اگر فقط یک روز را با معشوق به خوشی سپری کنی/ غم و اندوه صد ساله و طولانی خود را فراموش خواهی کرد.
6) ای دل، تو از باغبان کمتر نیستی/ و عشق تو به معشوق نیز کمتر از عشق باغبان به گلستان نیست.
7) آیا نمی بینی وقتی باغبان گلی می کارد/ چقدر غم و غصّه می خورد تا گل را پرورش دهد؟
8) او روز و شب بی خواب و خوراک است و آرام و قرار ندارد/ گاهی گل را پیرایش و زینت می کند و گاهی به آن آب می دهد.
9) گاهی به خاطر آن گل بی خواب می شود/ و گاهی نیز از خار آن گل دستش زخمی می گردد.
دلگرمم به بودنت به همین احساس نزدیک
به اینکه هنگام بارانی بودن چشمانم به یاد تو می گریم
قلبم برای تو می تپد به خود می بالم که تو را دارم.
من با تو جریان می یابم ای رود پر خروش.
من با تو آرام می گیرم ای سکوت شبانه.
به تو تکیه می کنم ای صخره ی بلند.
با تو عمق می یابم ای اقیانوس
با تو شکوفه می کنم ای باغ
با تو روشنی می گیرم ای فانوس
من با تو به خود می رسم ای راه عبور
+ از طلا رنجدار
+ منبع : کبوتران نامه بر ؛ http://mokatebeiy.blogfa.com
.. / به نام خدای گلـــــــــــها / ..
آسمان دلم را از گلهای آبی بنفشه پر می کنم و
زمینش را سرسبز می کارم تا در میان چمن ها گل های صورتی و قرمز روییده باشد.
کلبه ای از خلال دندان به اندازه ی قوطی کبریت می سازم و آنرا پر از محبت می کنم .
دلم خیلی بزرگ است و نمی دانم جاهای خالی دلم را با چه چیزهایی پر کنم.
دنیا زیباست یعنی پر از زیبایی ست و دلم- که هیچوقت پر نمی شود- از این زیباییها خیلی می خواهد .
+ قطعه ی ادبی : از غزاله شکوری
+ برگرفته از ؛ http://mokatebeiy.blogfa.com
مبلغ اسلامی بود .
در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار.
تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می
پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت : چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه ر
برگردانم یا نه !
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این
را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم
پرسیدم بابت چی ؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم .
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم
فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد :
تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت
می فروختم ...
این ماجرارا که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است .
شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به
چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم ؟!