فدراسیون فوتبال اسپانیا، قصد دارد پیشنهاد همکاری به اسطوره باشگاه بارسلونا و کشور اسپانیا، کارلس پویول دهد.
به گزارش الموندو، کارلس پویول که در چند ماه اخیر کلاس های مدیرت ورزشی را با موفقیت طی کرده است، به زودی یک پیشنهاد وسوسه بر انگیز از سوی فدراسیون فوتبال اسپانیا دریافت خواهد کرد.
فدراسیون فوتبال اسپانیا مشتاق است تا سمتی را به پویول پیشنهاد دهد که بین سال های 2007 تا 2011 فرناندو هیرو، دیگر اسطوره فوتبال اسپانیا بر عهده داشت. هیرو در این مورد بر این نظر بوده که کارلس پویول نامزد ایده آلی می تواند برای این کار باشد.
پویول بین کادر فنی و تمام بازیکنان تیم ملی اسپانیا، به شدت قابل احترام است، از همین رو کار او ایجاد رابطه ای یکسان تر بین فدراسیون و بازیکنان تیم لاروخا خواهد بود.
عبدالرحیم بن مصطفی بن محمد زمان آل عباس(عفالله عنهم) معروف و متخلص به روزبه از فضلای این منطقه وساکن انجیره بوده است که در فاصلۀ زمانی بین سالهای 1330ه.ق تا 1420-30ه. ق می زیسته است. نزدیک به ده سال قبل در قطر وفات نمودند و نگارنده خود به یاد دارد که در مسجد جامع لمزان بر ایشان نماز میت غایب خوانده شد.
طبع شعری روانی داشته است و کتابی در نظم به عنوان «جلب الخواطر من عمق الضمائر» چاپ 1411 ه. ق (1990 میلادی) در چاپخانۀ خلیج در کشور قطر به چاپ رسانده است.
آنطور که از این کتاب بر می آید ایشان در سال 1366 ه.ق به جهت محبت واعتقادی که به آقای کنچی(مرحوم آغا سید یوسف) داشته است به صرافت افتاده است تا توصیف نامه ای از ایشان به نوای مثنوی مولوی(یعنی در وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن) بسراید.چون در مجلس آقا ترجمۀ منظوم کتاب مولود برزنجی از همت بستکی را می خوانده است وآقا توصیه کرده اند نوای آن سرد است وباید به نوای مثنوی خوانده شود. چون روزبه نتوانسته بود مولود برزنجی را به نوای مثنوی بخواند (ظاهراً مولود برزنجی در نوای مفاعیلن و تقاضای آقا نوای فاعلاتن بوده) دست به سرایش توصیف نامه ای از خود آقا سید یوسف زده است که با بیت:
حمد معبودی کنم از جان ودل کافریده آدمی از آب وگل
شروع می شود والبته در بیت های معدودی قافیه نیز مشکل دارد همچنین به سبب رعایت وزن شعر، بعضی کلمات نیز اجباراً کشیده تلفظ می شوند. اما بر روی هم رفته حکایت از ذوق وطبع ایشان دارد ومنبع مکتوب ومستندی است از احوال و وصف کسی که کنچی به واسطۀ او معروف ومشهور شد.
در پایان این مثنوی خود را چنین معرفی می کند:
داعی آقای مولانا که است؟ این فقیر عبدالرحیم روزبه است
والدم شیخ مصطفای نیکنام رحمت حق بر روان او مدام
بستکی اصلم نسب عبّاسیان ساکن انجیره قرب لیمزان...
در این کتاب حوادثی همچون زلزلۀ های گوده و لار ونیز سیل خانمان برانداز قصبۀ بستک، مدح علامه الشهیر محمد علی خالدی وتاریخ تاسیس مدرسه سلطان العلما، بیان کرامات شیخ حسن مدنی در قصۀ معروف زنده به گور، مرثیه هایی برای سید یوسف کنچی، شیخ محمد نور مدنی شیخ لاور، حادثۀ ناگوار سقوط هواپیمای ایرانی در خلیج فارس و... به نظم کشیده شده است.
نمونه ای از نظم اوکه ظاهرا مربوط به اوان شاعری وی می باشد مربوط به ساخت وتاسیس بنگلۀ کوران است که البته جز در دوسه مورد اشکال قافیه ، مجموعا وزن سلیس روانی دارد. قالب شعر دوبیتی های پیوسته (چهار پاره) است . وزن آن دوری است(مستفعلن فعولن مستفعلن فعولن). در اشعار شعرای کلاسیک فارسی این وزن در یک مصراع قرار می گرفته است که مرحوم روزبه آن را نصف کرده و به صورت دو مصراع در آورده است.
«تاریخ تاسیس بنگلۀ کوران که در 17 کیلومتری قریۀ انجیره در غربی قریۀ مذکور واقع است حسب الامر مرحوم محمد رشاد خان سطوت زاده بنیان کرده ام وبه همان مناسبت سروده ام (1364هجری)»
جای خوشی به دوران مو اُمنَدی چو کُوران
دایم خوش است خصوصاً در موسم بهاران
آبش ز جویبار است شیرین وخوشگوار است
دل می شود مفرّح هم کوه و هم شکار است
در موسم زمستان اطراف آن چو بستان
صحرای ان صفا دار یابد فرح دل وجان
به به چو مردمانِن خوشرو وخوش زبانِن
خوش خُلق وبا تواضع محبوب ومهربانِن
آقای سطوت زاده دست کرم گشاده
یارب به جود و فضلت عمرش بکن زیاده
... بر روی تلّ دریا بنگله شد مهیّا
خوش با صفا ودلگیر موزون وچفت ودلخواه
هرساله عید نوروز آن خان به بخت فیروز
سازد نزول اجلال در این محل سه چار روز
...هرگاه که با دلی شاد اینجا گذارتان افتاد
دور از غم زمانه از روزبهی کنید یاد
کوران که بوده آباد امسال گذارم افتاد
حالا دگر خراب است خوبیش رفته بر باد
آن روز ما به سر شد جای پدر پسر شد
کوران وفاریابش از دست او به در شد
بنگله گشته ویران نه داخل است نه بیران{بیرون}
کوران اولی نیست شد جای دل نگیران
آزادلو : عدم انتخاب معاون فرماندار و خالی ماندن این پست حیاتی برای مدت طولانی موضوعی است که بیشتر در محافل شهر گرمی جریان دارد. شنیده می شود چند گزینه برای این معاونت پیشنهاد شده و در آینده نزدیک شخص مورد نظر برای این سمت انتخاب می شود. چون صحت و سقم افراد گفته شده در محافل از سوی هیچ مقامی تأیید نشده است فعلا از انتشار اسامی خودداری می کنیم اما امیدواریم به زودی این پست حیاتی بر اساس اصل شایسته سالاری پر شود.
* علی رغم اینکه برخی وابستگان گروه حاکم از تغییر مدیریت دانشگاه آزاد اسلامی گرمی از ماه ها پیش سخن میگفتند، همچنان دکتر قراری بر کرسی ریاست دانشگاه آزاد گرمی تکیه زده است. وی با انتخاب یک معاون آموزشی جدید تاکنون کم و بیش این دانشگاه را از حاشیه دور نگه داشته است. بلاشک در آینده موضع گروه حاکم شهرستان به وضعیت این دانشگاه مشخص خواهد شد.
* میرقسمت موسوی اصل، میرحمایت میرزاده، ناصر نصیری، شاپورمحمدی، ناصر سیدی، صمدشکری، بهنام دانا، یاسر شاهی و… اسامی کاندیداهای احتمالی است که یکی از رسانه های استان نام برده است. صرف از کمبود اطلاع این رسانه از وضعیت سیاسی این شهر، باید گفت برخی از اسامی فوق هیچ فعالیت انتخاباتی ندارند. همچنین نام اشخاصی چون ولی اسماعیلی که به طور قطع و یقین حضور خواهد داشت، عمدا و یا سهوا ذکر نشده است.
* دکتر بهاری و عظیم دشتی دو گزینه دیگر هستند که کم و بیش فعالیت سیاسی آن ها در محافل گفته می شود. باید گفت برگزاری انتخابات استانی جدا از مضرات فراوان برای شهرهای محروم و کوچک، شرایط برای رقابت را کمی متفاوت خواهد کرد. از این رو باید منتظر ماند تا اوایل سال بعد بهتر در مورد انتخابات سخن گفت.
* گفته می شود تغییر مدیریت در برخی از ادارات شهرستان مد نظر مسئولان رده بالای شهر است. موج اول تغییر مدیران ادارات با تغییر چند رئیس پایان یافت و موج دوم این تغییرات گویا ادارات پست – فرهنگ و ارشاد – دارایی – تعاون، کار و رفاه اجتماعی – صنعت معدن و تجارت شهرستان را در برخواهد گرفت. البته اداراتی که قبلا از تحولات در آن نوشته بودیم اکثرا تغییرات صورت گرفت و منتظر هستیم تا تغییر مدیران با چه روندی پیش خواهد رفت.
سیریک نوین:
شیخ افراز در خطبه های نماز جمعه این هفته سیریک به مناسبت ماه ربیع الاول به بیان مطالبی در خصوص میلاد رسول گرامی اسلام و تاریخچه آن پرداخت
احمد جمالدینی به عنوان بخشدار مرکزی سیریک انتخاب شد.مراسم معارفه ایشان روز شنبه ششم دی ماه برگزارخواهد شد.
کلنگ ساخت ساختمان اداری و آموزشی دانشگاه آزاد مرکز سیریک به زمین زده نشد.دکتر رستمی سرپرست دانشگاه آزاد مناطق جنوب شرق کشور در این باره گفت:بدلیل کمبود اعتبار، شرایط احداث واحد جدید وجود ندارد و ابتدا فضاهای نیمه تمام در برنامه تکمیل هستند.
نمایشگاه عکس اعتیاد درسالن پژوهشکده دانش اموزی سیریک برگزار شد.دراین نمایشگاه عکس هایی در خصوص زیان های مصرف دخانیات و مواد مخدر به نمایش در آمده است.
کارشناسان بهزیستی کشور از مرکز مشاوره سلامت روان شهرستان سیریک بازدید کردند و در جریان فعالیت های این مرکز و مکان آن قرار گرفتند.
هفتمین محموله دام از اسکله چند متظوره سیریک به کشور عمان صادر شد.پیشتر نیز محموله های صادراتی دام و خوراک دام به کشورهای عمان، کویت و قطر صادرشده بود.
تردد شناورهایی سبک و سنگین از مورخه چهارم لغایت دهم دی ماه جاری در محدوده دریای عمان ممنوع اعلام شد.این ممنوعیت بدلیل انجام رزمایش دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و انجام کارهای تاکتیکی می باشد.
بالاخره شوهر خاله منیره بازنشسته شد و اومدن تهرون ، خونه خاله ام دو طبقه بود که تا قبل از اومدن اونها ما به اتفاق مینو دختر خاله ام طبقه همکف زنگی می کردیم و وقتی اونها اومدن ما رفتیم طبقه بالا واونها هم طبقه همکف بودن و البته دخترشون یعنی مینو هم با خودشون زندگی می کرد ، خاله منیره بغیر از مینو سه تا پسر هم داشت به اسامی بهرام و بهروز و بهزاد ، همه اشون بچّه های خوبی بودن خوب به این معنی که شرّشون به کسی نمی رسید ولی خیری هم برای کسی نداشتن یعنی کسی از اقوامشون مخصوصا" اقوام خاله ام به خونه اشون راهی نداشت و سفره اشون برای کسی باز نبود که البته کار خوبی هم می کردن این رو برای این میگم که یکی از عوامل اصلی تبدیل شدن خونه مادر علیرضا به دیوونه خونه همین رفت و آمدهای بی حد و حصر فامیلهای تموم نشدنی به خونه اونها بود که آسایش و آرامش رو از علیرضا گرفته بود ، اواخر سال 1351 بابای علیرضا پولی بدستش رسید و یه حیاط نسبتا" قدیمی در خیابون باباطاهر تهران نو خرید و بعد از قدری تعمیرات خونواده علیرضا از خونه خاله منیره به اونجا اثاث کشی کردن ، آخ آخ چه خونه ایی بود عالی عالی حیاط داشت حوض داشت زیرزمین داشت دو تا اطاق خواب داشت و یه نشیمن با آشپزخونه ایی جادار توی باغچه اش درخت میوه داشت یه درخت کاج بزرگ هم داشت ، یعنی علیرضا رسیده بود به کاخ به بهشت ولی بازهم نشد که بشه نشد که این خوشی ادامه داشته باشه ، سه سال نشد که یه روز بابای علیرضا اومد و گفت اینجا رو تبدیل به احسن کردم ، این جمله تبدیل به احسن در زندگی علیرضا در حکم بدترین و زشترین ناسزای دنیاست حالا چرا؟ الان براتون میگم بله منظور بابای علیرضا این بود که اونجا رو فروخته و در ادامه هم گفت پولش رو هم داده توی خیابون ظهیرالاسلام یعنی نزدیک خونه ایران زن اوّلش یه حیاط کلنگی خریده تا خرابش کنه و چهار طبقه توش برای اونها بسازه ، دنیا دور سر علیرضا چرخید با اینکه کلاس اوّل راهنمایی بود ولی فهمید که زندگیشون دیگه از هم پاشیده شد ، یه خونه نقلی و قشنگی داشتن که با وجود مزاحمت های یومیه فامیلها داشتن توش زندگیشونو می کردن که دیگه از دست رفت ، آخه اکبر آقا دیوانگی تا کجا؟ جنون تا چقدر؟ وهم و خیال و گنده گوزی تا چه اندازه؟ بله راست می گفت اکبر آقا با پول خونه رفته بود یه خونه کلنگی خریده بود ولی برای ساختش هم رفته بود پول نزول کرده بود که چه شود؟ که بشه مالک چند طبقه ساختمون و پز بده و ما رو هم یکسال برد توی یه خونه اجاره ایی در نارمک تا ساختمونش تموم بشه ، اینطور بهتون بگم که دار و ندارش رو برای ساخت اونجا خرج کرد و کلّی هم بدهی ببار آورد ، علیرضا سال اوّل راهنمایی رو با معدّلی متوسط تموم کرد و باز هم طبق معمول همیشگی که اساس کشی براشون عادت شده بود جابجا شدن و اینبار از شرق تهران و محله تهران نو رفتن به مرکز شهر و خیابون ظهیرالاسلام هر چند مدّت زیادی هم اونجا عنوان مالک رو نداشتیم و اکبر آقا مجبور شد برای بازپرداخت طلب طلبکارهاش ساختمون رو یکجا بفروشه و بعد همون واحدی رو که خودمون توش نشسته بودیم رو از خریدار اجاره کنه و این میون تبدیل به احسن این شد که خونه قشنگ تهران نو از دستمون رفت، مادر علیرضا اسمشو تو مدرسه خوارزمی اوّل خیابون شاه آباد نبش خیابون صفی علیشاه نوشت این مدرسه توامان هم راهنمایی بود و هم دبیرستان و فاصله سنّی بزرگترین محصل با کوچیکترینشون گاهی به ده سال هم میرسید چون به هر حال توی محصل ها بودن کسانی که چند سالی رو در حین تحصیل مردود شده باشن ، علیرضا بارها توی اون مدرسه دانش آموزهایی رو دید که دچار امراض مقاربتی بودن و همینطور محصل هایی که معتاد بودن به مواد مخدر البته بین همین بچّه ها هم بچّه خوب و با معرفت کم نبود عجیب معلّم های عتیقه ایی هم داشت اون مدرسه انگاری آموزش و پرورش با خودش عهد کرده بود که از اون مدرسه یه مجموعه هماهنگ از بچّه های ناتو و کادر آموزشی بی قید و بند تشکیل بده ، از همون روز اوّل علیرضا از اون مدرسه بدش اومد عجب جایی بود مدرسه چیه بگو مقر مافیا ، علیرضا قسم می خوره در تموم این دو سالی که کلاس دوّم و سوّم راهنمایی رو اونجا خوند حتّی یکبار از مستراح اون مدرسه استفاده نکرد یکبار که رفت اونجا دید که سرنگ و لوازم تزریق گوشه و کنارش افتاده و ... وای وای وای خدائیش شما قضاوت کنید اگه آدمی پول نداره برای تحصیل بچّه اش هزینه کنه و یا دلش نمی خواد که همچین هزینه ایی رو متقبّل بشه بهتر نیست که بچّه اشو اصلا" مدرسه نفرسته و بذارتش تو یه صنعتی مثل مکانیکی یا خیاطی یا تراشکاری تا حداقل چیزی یاد بگیره که بدرد آینده اش هم بخوره؟ بچّه بره توی یه همچین جایی که مثلا" چی بشه؟ علیرضا میگه به مردم بگو یا بچّه درست نکنین یا اگه هم یه همچین کاری کردین بفکر آینده و تحصیلش هم باشین آخه مگه چند تا بچّه ممکنه بجای جذب شدن به یه همچین موارد کثیفی و در مواجهه با همچین چیزهایی عکس العمل منفی نشون بدن؟ یا بجای جذب شدن در برابرش موضع بگیرن که نتیجه اش هم این باشه که هر روز خدا کتک کاری کنن و یا لوازمشونو برای حالگیری بدزدن و دست آخر هم ناظم بی پدر و مادری مثل آقای رضایی فکر کنه که گوشت دم توپ گیر آورده و این علیرضای بدبخت باید بخاطر اینکه زده توی چونه اون بچّه ایی که بهش گفته...و از خودش هم سه سال بزرگتر بوده فقط بخاطر اینکه حق حسابش به آقای رضائی نرسیده (البته حیف لقب آقا که به یه همچین آشغالی بدن) و اصلا" نپرسه که علّت دعوا چی بوده با دستهای کثیفش که چقدر هم بی پدر سنگین بودن لش این بچّه رو بندازه ، آی روزگار یکروزی بخاطر موردی شبیه به این تو مدرسه خالدی لش آقای زنجانی رو بابای علیرضا عین سگ انداخت زیر پاهاش و له و لورده اش کرد و بعد هم جویدش و تفش کرد جلوی سگها ولی حالا زنجانی شده بود رضایی اما بابای علیرضا دیگه... بگذریم ، از بعضی معلّم های اونجا هم علیرضا یه چیزهایی تعریف کرده که خوبه براتون بگم ، یه آقای مصباح نامی بود که معلّم ریاضیات بود این بابا یکسره روزه بود و به همین خاطر هم همچین حال نداشت که راه بره چه برسه به اینکه درس بده ، چنان به این فریضه علاقه داشت که نگو منظور روزه واجب نیست ها اصلا" بیشتر ایّام سال رو روزه بود بعد هم می نشست و همیشه کلّی از وقت کلاس رو درباره فوائد روزه و مبطلات روزه و خلاصه هر چیزی که به روزه مربوط میشد می گرفت درس کیلویی چنده؟ بعد هم اکثرا" سر کلاس می خوابید و اگه بچّه ها شلوغ می کردن یکدفعه از خواب می پرید و یه چک محکم می خوابوند تو گوش اولین کسی که می دید ، نخندید علیرضا دروغ نمیگه عین واقعیّت بود این چیزی که برای من گفت و من هم برای شما گفتم ، بعدش یه آقای غفوریان بود که لهجه غلیظ همدونی داشت معلّم جغرافی بود و همیشه به موهاش یه روغن چسبناکی میزد که نگو روغنه چه بوی گندی هم میداد عادتش هم این بود که باید عین کلمات درس رو می خوندی و حفظ می کردی و پای تخته بقول خودش میرفتی و کنفرانس می دادی و یه واو رو هم اگه جا می نداختی اقلّش یه پس گردنی چاق مهمونت می کرد و یه سری فحش آب نکشیده هم بهت می داد فحش کوچیکش این بود که بهت بگه گ سگ(گوه سگ) درس نخوانده ایی؟(با لهجه بسیار غلیظ) رفتی مراد برقی تماشا کرده ایی؟ من بابات می سوزانم ، آره این هم از معلّم یعنی سرمشق تعلیم و تربیت ، یه آقای بکتاش هم بود که معلّم دینی بود یعنی همون درسی که الان بهش می گن معارف اسلامی این آقای بکتاش رو علیرضا میگه اقلّش همسن اصحاب کهف بود بقدری پیر بود که نگو و فوق العاده هم خشک مقدّس و نچسب ولی دست بزن نداشت یعنی حالش رو هم نداشت که بخواد کسی رو بزنه می گفت اگه کسی سر کلاس دینی حرف بزنه یعنی که انگاری معصیت کبیره کرده از شطرنج هم خیلی بدش میومد و می گفت اگه کسی به مهره شطرنج دست بزنه انگاری که دست زده به... استغفرالله چه چیزهایی یاد این علیرضا میاد ، علیرضا میگه یه روز به آقای بکتاش گفتم آقا اجازه؟ آقای بکتاش گفت بگو علیرضا بهش گفت آقا شما می دونید بیلیارد چیه؟ آقای بکتاش گفت نه و بعدش علیرضا براش توضیح میده که بیلیارد چه جور بازییه و ادامه میده حالا آقا این بیلیارد حرومه یا حلال؟ که آقای بکتاش میگه حرومه آقا حروم حروم علیرضا هم میگه نه آقا بدتر از حرومه من شنیده ام هر کسی دست بزنه به چوب بیلیارد انگاری که دست زده به... که کلاس از خنده ترکید و خود آقای بکتاش هم برای اولین و آخرین بار تو زندگیش خندید ، نخند علیرضا بسّه حواسم پرت میشه نمی فهمم چی دارم می نویسم ، آقا این علیرضای ناجنس رو اینجوری نگاش نکنین که خودشو می زنه به موش مردگی و هی مظلوم نمائی می کنه ها بوقتش پا بده از اون جلب های هفت خطّه روزگاره ، خاله کوچیکه علیرضا که الانه برحمت خدا رفته و علیرضا هم خیلی دوسش داشت همیشه می گفت نگاه به این قیافه مظلومش نکنین این جونور نصف قدش زیر زمینه آخی چه فرشته ایی بود همیشه به علیرضا می گفت علیرضای دلیر مرد دلیر نابغه بزرگ همش هی بهش بال و پر می داد برخلاف خیلی ها که اومده بودن به این دنیا که فقط بال و پر این بچّه رو بچینن علیرضا چند وقت پیش هم خوابش رو دیده بود حالا اگه شد بعدا" براتون تعریف می کنه جریان خوابه رو جالبه ، خوب آره بقیه این داستان رو براتون بگم ، آخر خرداد سال ۱۳۵۵ بالاخره علیرضا از اون مدرسه وامونده قبول شد و برای سال اوّل دبیرستان رفت اسمش رو خودش نوشت تو دبیرستان علمیه واقع در اوّل سرچشمه پشت مسجد سپهسالار ، این که میگه خودش رفت اسمش رو نوشت برای اینه که درواقع کسی کاری نداشت که این نوجوون کجا میره کجا میاد دوستاش کیا هستن پول ته جیبش پیدا میشه یا این که شیپیش ته جیبش معلق میشکنه آی روزگار انگاری تو اون دنیای به این فراخی یه ارزن جا واسه این بچه وجود نداشت./.