تو به من باز هم زبان دادی
ناتوان بودم و توان دادی
تا شوم پاک از گناهانم
حرمت را به من نشان دادی
راست گفتند که رئوفی تو
هرچه میخواستم همان دادی
من زمینگیر بودم اما تو
به پر و بالم آسمان دادی
من مسلمان چشم های توام
در گوشم خودت اذان دادی
تا دخیل حریمتان گشتم
دل من را کمی تکان دادی
آهویی بی پناه بودم که
در حریمت به من امان دادی
منکه خود،تحبس الدعا بودم
به دعایم شما بیان دادی
تا کشاندی مرا به این وادی
گوشه ای از حرم مکان دادی
شکر و لله که بین این عالم
سفره ام را تو آب و نان دادی
با نسیم سحر میان حرم
مرده ای را دوباره جان دادی
با دو دست کریمت آقاجان
کربلا را به این و آن دادی
رضاباقریان
قیمت : 55,000 ریال
انتشارات کلید آموزش
![]()
اطلاعات کامل کتاب در ادامه مطلب
--------------------------------------------------------------
برای تهیه این کتاب به کتابفروشی زیتون ( نماینده فروش انتشارات کلید در اصفهان )
خیابان آمادگاه فروشگاه کتاب زیتون تلفن : 3-32222962 - 031 مراجعه فرمائید .
فروشگاه کتاب زیتون عرضه کننده کتابهای آموزش فارکس ، سهام ، بورس و سرمایه
خاک پای زائر شاه خراسان میشوم
یارضا میگویم و آیینه بندان میشوم
هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم
همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم
باز هم از لطف این آقا که صاحب سفره است
بر سر این سفره جزء ریزه خواران میشوم
پنجره فولاد او را در بغل حس میکنم
هر زمان دلتنگ عطر و بوی باران میشوم
بعد عمری گر نصیب من هم شود کرببلا
تا ابد ممنون آقای خراسان میشوم
رضاباقریان
هر که می آید در اینجا غرق احسان میشود
هم چو آهویی گریزان در بیابان میشود
زشت و زیبا خوب و بد هرکس که می آید حرم
بر سر این سفره جزو ریزه خواران میشود
جذبه برق نگاهش بسکه ناز و دلرباست
نا مسلمان هم از این جذبه مسلمان میشود
سینه زوار قبرش در کنار حوض ها
همچو این دیوار و در آیینه بندان میشود
بسکه این صحن و سرا بوی غریبی میدهد
صاحب این خانه یار ما غریبان میشود
آب سقاخانه اش مانند آب کوثر است
هر مریضی با دو قطره آب درمان میشود
پرچم سبز رضا خط امانش میدهد
هر که در این قبه ریزه خوار سلطان میشود
عاقبت سلطان ارض طوس روزی میرسد
هم نشین محفل ما مستمندان میشود
پنجره فولاد این میخانه حاجت میدهد
زایر او زایر شهر حسین جان میشود
رضاباقریان
در شعر زیبای برف از شمس لنگرودی از همین لینک

تو مثل منی برف
راه میروی و آب میشوی
با علمی لدّنی
پنبه بر جراحت سال میگذاری
میبینم اسفند را عصازنان
به سوی بهار میرود.
تو مثل منی برف
آتش را روشن میکنی
تا در هرمش بمیری
یاسهای تابستانی ادای تو را در میآورند
پروانهها که تو را ندیدند
عاشق او میشوند
نکند سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف.
ببین زمین به چه روزی درآمد
تو کرک بال ملائکی
طوری بنشین که زمین چند روزی به شکل اول خود در آید
کاش میتوانستی تابستانها بباری
تا با تنپوشی از برف
برابر خورشید عشوهها میکردیم
حس میکنم که لشکری از بهشتید
میآئید آدم و حوا را به خانهی اول عودت دهید
لشکری از آب
بر ما که نوادهی آتشیم
حاشا حاشا
من که ندیدهام بشود کاری کرد
به شادی مردم اعتماد مکن برف
تا میباری نعمتی
چون بنشینی به لعنتشان دچاری
چیزی در سکوت مینویسی
همهمان را گرفتار حکمت خود میکنی
ما که سفیدخوانیهای تو را خوب میشناسیم
تو چقدر سادهئی که بر همه یکسان میباری
تو چقدر سادهئی که سرنوشت بهار را روی درختها مینویسی
که شتکها هم میخوانند
آخر ببین چه جهان بدی شد
آفتاب را
داور تو قرار دادهاند
و تو با پائی لرزان به زمین مینشینی
پیداست که میشکنی برف!
تا قَدرت را بدانند
با سنگریزه و خرده شیشه فرود آ
فکر میکنم سرنوشت مرا جائی دیدهئی برف
آب شو
آب شو! موسیقی منجمد!
و بیا و ببین
رنج را تو کشیدی
به نام بهار
تمام میشود...
شمس لنگرودی