گردش روزگار
این قافله عمر عجب می گذرد
از راست: آقایان محمد حسین غنایی(حسین خان) محمد درودگر- حاج احمد درودگر- حجه الاسلام حاج مصطفی درودگر.اوایل دهه 1360 ده سفید
دوست وهم کلاسی قدیمی آقای رمضان عبدالله زاده اواخر دهه60-ساغند
جانباز70 درصد انقلاب جناب آقای حاج منصور توحیدی راد پادگان آموزشی
آقای حسین قاضی1354 شیراز
همه تاب ها را که سوار شوم
فقط اوج گیریش زیباست...
انقدر که گمان روح به پرواز درمیاید
اما به یقین یک چیز دلم را رام رام میکند
اینکه می دانم
حتم باز گشتم، دستان تو را انتظار است
این خنده و اضطراب را چقدر دوست دارم
این هم بار دیگر بهانه ای شد
که باز فریاد بزنم
................دوستت دارم .....................
م . ن
بالا که برد دشمن دون تازیانه را
گم کردی ای عزیز خدا راه خانه را
وقتی که رفت دست علی بین ریسمان
آتش زدند قلب تو و آشیانه را
حیدر بهانه ای است که بستر نشین شوی
بیرون کشیده اند ز خانه بهانه را
افتاد روی خاک، اگر گوشواره ات
باید حسن به خانه برد دانه دانه را
قنفذ برای اینکه تو را پرپرت کند
اول نشانه رفت رخ و کتف و شانه را
پیش حسن کسی که غرور تو را شکست
می زد به پهلویت لگدی عامدانه را
سیلی به تو زدند، حسن داد می کشید
در خاک برد زندگیِ جاودانه را
وقتی که دید بازوی تو زینب این بگفت
بیخود نبود مادرم انداخت شانه را
رفتی و قبر مخفیِ تو بی نشانه ماند
در گور برد دشمنت از تو نشانه را
رضا باقریان
با جرم بی حساب و سراپای سوخته
پر میزنیم سمت حرم های سوخته
پر میزنیم تا حرم کربلایی ات
ای سر بریده ی غم عظمای سوخته
آقا سلام بر لب عطشان و زخمی ات
آه ای غریب، ای جگر و نای سوخته
در قتلگاه بر تو و اطفالت ای حسین
رحمی نکرد لشگر اعدای سوخته
حتی همان زمان که لبت شعله میکشید
شد تشنه ی لبان تو دریای سوخته
افتادی و رمق ز تنت نیزه ای گرفت
بر سینه ات نشست رد پای سوخته
یک تیغ کُند بوسه گه حنجر تو شد
ای روشنای هر شب دنیای سوخته
ای وای بر رباب و سر شیرخواره اش
ای وای بر رقیه و موهای سوخته
رضاباقریان