حال بدی است... اعتیاد بدی است...
این که کار روزانه توان ات را گرفته باشد. نا نداشته باشی برای نشستن. کمر درد امان ات را بریده باشد و اجازه ندهد ده دقیقه بیشتر روی صندلی آرام بگیری و با کلمات بازی کنی. این که پلک های ات به سنگینی کوه شده باشند و در میان وسوسه ی خواب و بیداری اسیر باشی. جایی که وسوسه اش طعنه می زند به ستیزه ی زلیخا و یوسف، می خواهی غرق شوی. مغروق در دریای کلمات ... غرق در خواب ...
اما چیزی از درون تو را می کاود. مثل معدنچی پیر و کهنه کاری در دل زمین . پیوسته و مدام می کاود و می کاود تا رگه ای را که یافته از دل تیره ی خاک از دل سنگی سنگ بیرون بکشد.
در آن نوری که رو به مرگ می رود. در آن مغاک که تن و جان در اشتیاق نور و اکسیژن می سوزد کاویدن فعل شاقی است که توانی فرا زمینی می خواهد .
حال بدی دارم معدنچی پیر! می دانم مرا خواهی کشاند در آن حفره ای که به بطن زمین می رود. می دانم کاویدن و بیرون کشیدن دنباله ی آن رگه ی سرخ را به من خواهی سپرد. اما کمی مجال می خواهم . دمی ... خدایا این چیست که از پس گریبان ام آویخته است ؟! ... نه! انگار رهایی ممکن نیست ... غرق می شوم غرق . در میان دریایی نیلی که رگه هایی سرخ در آن دویده است . همچون گیسوانی رها در باد. رها در موج ...

«ظرفها را بشورم یا نه؟» یک جمله سوالی بسیار ساده و متعارف که در اوج سادگی جملهیی است کارآمد و موثر برای شروع رمان. به گونهیی که بدون نیاز به مقدمه، خواننده رمان دود، با خواندن این جمله، به یکباره در داستان قرار خواهد گرفت. در همان ابتدا، با جریان سیال ذهن و تکگوییهای راوی مواجه میشویم.

رمان «بوی برف» در همان ابتدا نشان میدهد درونمایهیی پیچیده دارد و سیر رواییاش خطی نیست و در حالی که به راحتی لذت خوانش یک قصه خوشخوان را به خواننده میدهد او را در کشف رازها و رمزهای سه نسل از یک خانواده سهیم میکند وهمین موضوع سبب میشود تا نتوان به راحتی گفت که «بوی برف» فقط داستان دختری است که در نوستالژی عشقی از دسترفته به زیر و رو کردن خاطرات مادربزرگش جاجان، نشسته است.

در قصه «ویولنسل نوازها» آخرین بخش مجموعه داستان تازه کازئو ایشیگورو، زنی امریکایی ادعا میکند که ویولنسل نواز مشهوری است و قبول میکند به یک مجارستانی در اتاق هتلش در یک شهر بینام در کشور ایتالیا نوازندگی ویولنسل یاد بدهد. خیلی زود معلوم میشود که او اصلا بلد نیست ویولنسل بنوازد.