گلچین مطالب فارسی

گلچین مطالب فارسی، دانلود فیلم و آهنگ، اس ام اس جدید، دانلود عکس، بیوگرافی، اخبار ورزشی

گلچین مطالب فارسی

گلچین مطالب فارسی، دانلود فیلم و آهنگ، اس ام اس جدید، دانلود عکس، بیوگرافی، اخبار ورزشی

جــــــــدول تناوبی


 


مقدمه

چند میلیارد سال پیش با انفجار بزرگ (BIG BANG) جهان بوجود آمد. جهانی که در ابتدا بسیار داغ بود (107K) اجازه به هم پیوستن ذرات اتم و ایجاد اتمها را نمی داد اما کم کم اتمهای اولیه که بیشتر شامل هیدروژن (89%) و هلیم (11%) بودند تشکیل شدند که با سرد شدن تدریجی دمای جهان و به هم پیوستن این اتمها به هم و ایجاد سحابی ها و ستاره ها این اتمها در واکنشهای هم جوشی با آزاد کردن مقادیر بسیار زیادی انرژی به عناصر سنگین تر تبدیل شدند.

از چند قرن پیش که کم کم بشر عناصر را شناخت و تعداد عناصر شناسایی شده افزایش یافت نیاز به طبقه بندی آنها احساس گردید به طوری که در ابتدا عناصر را به دو دسته فلزات و نافلزات تقسیم بندی نمودند و بعد بر اساس ترکیباتی که تشکیل می دادند آنها را تقسیم بندی کردند.

دانشمندان زیادی در دو قرن اخیر جدول های طبقه بندب عنصرها را به شکل های مختلف ارائه داده اند اما در بین آنها کار دانشمندی روسی به نام دیمتری مندلیف اعتبار و شهرت زیادی پیدا کرده طوری که هم اکنون نیز جدول تناوبی اصلاح شده ی مندلیف در کتب درسی مورد مطالعه قرار می گیرد. 

زندگینامه امام حسین (ع)

 

دومین فرزند برومند حضرت علی و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ایشان باد، در خانه وحی و ولایت چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پیامبر گرامی اسلام (ص ) رسید، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بیاورد. اسما او را در پارچه ای سپید (2) (س ) آمد و اسما پیچید و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهای اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش ، امین وحی الهی ، جبرئیل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبیر) چون علی برای تو بسان هارون (5) که به عربی (حسین ) خوانده می شود نام بگذار. (4)برای  موسی بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پیغمبران هستی .
و به این ترتیب نام پرعظمت "حسین " از جانب پروردگار، برای دومین فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندی را برای  کشت ، و سر آن حضرت را تراشید و هم وزن موی سر او (6) فرزندش به عنوان عقیقه (7) نقره صدقه داد.
 
 
ادامه درادامه مطلب...

چهل حدیث زیبا در مورد امام حسین (ع) sarallah1167.blogfa.com

http://img.tebyan.net/big/1383/06/17169616924910717216442081651031516424152.jpg

در مکتب شیعه شخصیت و زیارت امام حسین علیه السلام از موقعیت ویژه ای برخوردار است و روایات بسیاری در مورد ایشان ذکر شده است. در این مطلب چهل حدیث از اهل بیت علیهم السلام در مورد امام حسین علیه السلام می آوریم تا معرفت خود را نسبت به این بزرگوار هر چه بیشتر نماییم.
1- حریم پاک:
عن النبى (ص) قال: … و هى اطهر بقاع الارض واعظمها حرمه و إنها لمن بطحاء الجنه. پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله در ضمن حدیث بلندى مى‏فرماید: کربلا پاک ترین بقعه روى زمین و از نظر احترام بزرگترین بقعه‏ها است والحق که کربلا از بساط هاى بهشت است.(1)
 
 
ادامه درادامه مطلب....

دکلمه و مقالات زیبا در مورد امام حسین علیه السلام

 

شکر خدا که بوی محرم گرفته ام

 

در کوچه های سینه زنی دم گرفته ام

 

این آبروی نوکری هیئت تو را

 

از دستمال مشکی اشکم گرفته ام

 

دیگر هراس روز قیامت نمی برم

 

وقتی دخیلی از پر پرچم گرفته ام

 

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

 

عمری اگر که بوی محرم گرفته ام

----------------------------------------------

 

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد

آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

حالا که کربلای تو روزی ما نشد

 

-----------------------------------------------------

یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن / تموم حاجتا رو همه ازش می گیرن

بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه / شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عطر مُشکه

شبای جمعه زهرا زائر این زمینه / سینه زن حسینه ، یل ام البنینه . .

 

----------------------------------------------

زینب کجا و خنده ی اشرار؟ یا حسین..!

 

زینب کجا و کوچه و بازار؟ یا حسین..!

 

زینب کجا و مجلس اغیار؟ یا حسین..!

 

زینب کجا و این همه آزار؟ یا حسین..!

 

زینب کجا و طشت و سر یار؟ یا حسین..!

 

در پنجه های بغض گرفتار، زینب است...

 

------------------------------------------------

 

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

 

چون شیشه عطری که درش گم شده باشد ...

--------------------------------------------------------------

 

منظر دل های ماست، کرب و بلای حسین

مرغ دل ما زند، پر به هوای حسین

 

یک نگه کربلا به بود از صد بهشت

جنت اهل دل است، صحن و سرای حسین

 

دیدن باغ بهشت، مژده به زاهد دهید

زاهد و حور و قصور، ما و لقای حسین

 

تربت پاکش بود داروی هر دردمند

دار شفای خداست، کرب و بلای حسین

 

ملک سلیمان بود در نظرش بی بها

آن که گدایی کند پیش گدای حسین

 

هرکه رود کربلا بوسه به خاکش زند

بشنود از قدسیان، بانگ و نوای حسین

 

چون به عزاخانه اش پا نهی آهسته نه

بال ملایک بود، فرش عزای حسین

 

خنده کنان می رود، روز جزا در بهشت

هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین

 

غم نخورد بعد از این، بهر سرای دگر

آن که «شکوهی!» شود، نوحه سرای حسین

 

-----------------------------------------------

 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

 حرم عشق کربلا ست و چگونه در بند خاک بماند

 

 آنکه پرواز آموخته‌است و راه کربلا می‌شناسد

 

 و چگونه از جان نگذرد آنکس که می‌داند جان بهای دیدار است

 

 

 

یاران شتاب کنید...گویند قافله ای در راه است

 

 که گنهکاران را در آن راهی نیست،

 

آری گنهکاران را راهی نیست ، اما پشیمانان را می پذیرند.

 

 

 

قصه عشق ما را بایستی با غروب بود تا دانست

 

 

و با هوای ابری پاییزان

 

 

و با مرغی که به ناچار برای میله های بی احساس قفس

 

 نغمه سرایی می کند.

 

 

ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید

 

 

و در عمق لبخندهای پیوند خورده با اشک و در آه سوزان سینه های داغ دیده

 

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

 

چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریده باشد

 

پروبال ما بریدندو در قفس گشودند

 

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

--------------------------

بعد از کشیدن جزء جزء کــربـلا

 

حالا نوبت به رنگ زدن خدا می رسد

 

از بین رنگها انتخاب می کند

 

سرخی را برای محاسن حسین

 

و سفیدی را برای موی زینب.

--------------------------------------

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست

 

به تن این همه سردار سری نیست که نیست

 

بنویسید که  خورشید  به  گودال  افتاد

 

و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست

 

آتش از بال و پر سوخته جان میگیرذ

 

زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست

 

یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد

 

پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست

 

یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد!

 

چون ز گهواره ی اصغر اثری نیست که نیست

 

تازیانه به تسلای یتیمی آمد

 

تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست

----------------------------------

 اینهمه راه دویدم به سوی دلدارم

 

به امیدی که در این دشت برادر دارم

 

تو دعا کن که کنار بدنت جان بدهم

 

فکر ِ همراهیِ با شمر دهد آزارم

 

 یک عبا داشتی و خرج علی اکبر شد

 

با چه از روی زمین جسم تورا بردارم

 

 به وداع ِ من و تو خیره بُوَد چشم ِ رباب

 

خواندم از طرز ِ نگاهش که منم دل دارم

 

 خیز و نگذار که ما را به اسیری ببرند

 

منکه از راهیِ بازار شدن بیزارم

 

------------------------------------------

 

سر سفرت منو نشوندی حسین

نمکت رو به من چشوندی حسین

اونقدر اقایی که این بده رو

توی روضت بازم کشوندی حسین

 

 ----------------------------------------

 

درد و دل رقیه سه ساله

 

اباعبدالله (س)

 

با سر بابا

--------------------

 

سلام بابا

 

دیگر به کلی تاب از توانم رفته بود

 

هیچگاه تصور نمی کردم که دوری از تو تا این اندازه کشنده باشد

 

ای کاش جای دیگری به دیدنم می آمدی

 

خرابه برای پذیرایی خیلی پسندیده نیست

 

من می دانستم تو در آن روز به یاد ماندنی شهید گشته ای

 

اما تمام تعجبم از سخنان عمه ام زینب بود

 

او می گفت اگر بابا را بخوانی و بیادش باشی

 

به دیدنت می آید

 

باور نمی کردم

 

چون می دانستم که تن بی سر نمی تواند به جایی برود

 

اما فکرش را هم نکرده بودم که سر بی تن بابا این قدرت رادارد

 

راستی بابا سر خونینت را بارها بر سر نبزه دیده بودم

 

اما این خاکستر ها از کجا بر چهره ات نشسته

 

چرا لبانت کبود شده

 

 

مگر این همان لبهایی نیست که دیروز بر سر نی قران میخواند

 

از چشمانت پیداست بابا که خیلی خسته ای

 

بابا تو آنروز به من گفتی وقتی من رفتم دختر خوبی باشم

 

به من گفتی مبادا از حمله دشمن بترسم

 

من هم نترسیدم

 

آنها امدند خیمه ها را سوزاندند

 

زنها را تازیانه زدند موهای مرا هم کشیدند

 

اما بابا نمیدانم عمویم کجا بود

 

مگر او نگهبان خیمه های ما نبود

 

با این همه می دانستم که او هم در گوشه ای بر خاک ارمیده

 

چون عمویی که من میشناختم هیچگاه حاضر نمی شد

 

که تو از دنیا بروی و او زنده باشد

 

ما را شبانه سوار بر شتر کردند

 

هر کدام از ما همراه یکی از زنان

 

عمر سعد فریاد زد که اسیران را ازمیان اجساد

 

به خون تپیده تو و دوستانت  عبور دهند

 

همان کردند

 

از کنار هر پیکری که گذشتیم

 

گروهی به ناله می امدند

 

تا اینکه صدای شیون عمه ام بلند شد

 

نگاه کردم نمی توانستم جنازه ات را بشناسم

 

اما یکی فریاد کرد این جسم حسین است

 

تحمل دیدن از کفم رفت و برای اولین بار خود را از پشت شتر بر خاک افکندم

 

پاهایم درد گرفته بود اما بابا از درد دل که سوزنده تر نبود

 

آمدم در گودی قتله گاه

 

مثل اینکه تورا با شمشیر و نیزه شکسته دفن کرده بودند

 

 

بدنت یک جای سالم هم نداشت

 

هنوز از سوراخهای زرهت خون داغ بیرون می زد

 

می خواستم صورتت را ببوسم که دیدم سر نداری

 

گریه می کردم که تازیانه ای درد ناک بر پشتم نشست

 

یکی از همانها دستم را گرفت و بر روی شترم انداخت

 

تا وقتی از ان صحرای جنایت رفتم چشم از تو بر نداشتم

 

بابا حوصله داری باز برایت تعریف کنم

 

بگذار یک بار هم دختر برای پدرش قصه بگوید

 

نیمه های شب بود خسته بودم یکدفعه خوابم برد

 

که ناگهان دردی شدید

 

تمام تنم را پوشاند چشمم را باز کردم باز از شتر افتاده بودم

 

با عجله برخواستم و به دنبال قافله دویدم

 

اهل قافله هنوز متوجه من نشده بودند

 

پاهایم را ببین بابا این تاول ها یادگار همانجاست

 

خیلی سخت بود خیلی اذیت شدم

 

اما مگر غیر از این است که هر که بخواهد با تو باشد

 

باید آواره بیابانها شود

 

از بس دویدم نفسم به شماره افتاد

 

و با صورت نقش زمین شدم

 

شرو ع کردم به گریه داشتم نا امید می شدم

 

دیگر قافله خیلی دور شده بود

 

گفتم از بابا عقب افتادم

 

ناگهان دست گرمی را بر گونه هایم احساس کردم

 

زنی بود مشکی پوش

 

چهره اش در ان تاریکی می درخشید

 

اما بابا خیلی شبیه عمه ام زینب بود

 

کنارم نشست و دلداریم داد

 

به من گفت غصه مخور

 

 گفت اگر زینب نیست من هستم

 

بابا با اینکه غریبه بود اما از هر اشنایی بیشتر دوستش داشتم

 

حتما تو اورا می شناسی

 

 

من هم تا آخر شناختمش

 

همانجا که خطابم کرد غم مخور ای یادگار حسینم

 

بابا معمولا مادرها اینگونه عزیزانشان را خطاب می کنند

 

هر وقت به رویم تازیانه می کشیدند

 

اولین آن را عمه ام زینب می خورد

 

هر وقت سیلی می خوردم قبل از من او تحمل میکرد

 

عمه هیچگاه پیش چشم من گریه نکرد

 

اما هر زمان من میگریستم در اغوشم می کشید

 

نوازشم می کرد

 

به رویم می خندید و آرام آرام  در گوشم قران می خواند

 

بابا خواهرت به تمام وعده هایش عمل کرد

 

هر چه به تو قول داده بود

 

هنوز صدای فریادهایش

 

بر سر دشمنان تو در بازار

 

کوفه میپیچد

 

هنوز شهامت سرشارش را مرمرهای کاخ عبیدالله گواهی می دهند

 

 

 

 

البته تعجبی ندارد هر چه باشد او خواهر توست

 

بابا هر روز جمعی انبوه می ایند اینجا

 

تا از اسیران کربلا دیدن کنند

 

امروز دختر بچه ای مرا به پدرش نشان داد

 

و پدرش چیزی گفت آنوقت هردویشان خندیدند

 

من از عمه پرسیدم که آنها بعد از اینجا به کجا می روند

 

گفت به خانه گفتم مگر ما خانه نداریم

 

او جوابی نداشت

 

اما من پاسخم را از سکوت پر معنایش گرفتم

 

ای بابا دیگر این بار تنهایم مگذار

 

مرا با خود ببر

 

قول می دهم تا اخرش را پابه پایت بیایم

 

برایم فرقی نمی کند کجا برویم

 

چرا که در کربلا خوب دانستم

 

که هر جا که تو باشی خوبی همانجاست

پاکی همانجاست

 

خدا هم همانجاست

 

من دیدم که ان پیرمرد نود ساله

 

چگونه در انتظار مرگ خویش لحظه شماری می کرد

 

من دیدم که ان کودک دوازده ساله با چه اشتیاقی

 

در موج خون خویش گم شد

 

و مادرش را نیز دیدم

 

که سر فرزندانش را بسوی دشمن پرتاب کرد

 

که نه ما آنچه را که در راه حسین بدهیم پس نخواهیم گرفت

 

آری من اینها را دیدم با همین دو چشمانم

 

تو برای همه آنها شهادت را پسندیدی

 

این انصاف است که از من دریغ کنی؟

 

من به عشق وصال تو ای بابا مصیبتها دیدم

 

من بیاد تو صورتم کبود شد

 

تو وقتی هم سن من بودی خوب فهمیدی

 

صورت سیلی خورده یعنی چه

 

من به جرم محبت تو تازیانه خوردم

 

از همان تازیانه ای که مادرت زهرا در مدینه خورد

 

من فقط و فقط بخاطر اینکه تو را دوست داشتم

 

با پای برهنه و با گامهای کوچکم مدتها به دنبال کاروان عشق تو دویدم

 

اما همه بخاطر اینکه تو به سراغم بیایی و مرا هم پیش اصغر ببری

 

مگر این من نبودم که هر شب برای او لالایی می گفتم

 

و با او بازی می کردم

 

ای سر خونین بابا که مسافری

 

خسته وظلم دیده ای

 

 

ای سر مطهر

 

در این سفر عجب منازلی را برای استراحت انتخاب کردی

 

در کربلا تا سر نی پر زدی

 

چندی بعد در آن شب غم انگیز در میان تنور خولی صبح کردی

 

در کاخ عبید االه برایت سرود شکست و ذلت خواندند

 

باز بر سر نی رفتی و چهل منزل انگشت نمای خاص و عام بودی

 

یک شب را هم با آن راهب دیری گذراندی

 

و بعد در شام از زمین و زمان سنگباران شدی

 

و آنگاه در تشت طلای یزید ماوا کردی

 

و اکنون درآغوش دخترت آرام بخواب بابا

 

هردوی ما خسته ایم

 

به یاد آن روزها که بر دوش پیامبر بودی

 

به یاد آن روزها که پیامبر لبانت را می بوسید

 

و هر وقت گریه می کردی خیلی بلند و با تشر

 

فریاد میکرد

 

چه کسی حسینم را آزرده

 

و بعد در کنارت می نشست و اشکهایت را پاک میکرد

 

و زیر لب زمزمه کنان می فرمود حسین منی و انا من حسین

خوشا به حال بسیجی ها

اماما ، …. ما را فراموش نکن : روز اول ، مات بودیم ، مبهوت ضربه ای که  هنوز عمق کوبنده گی اش برایمان مشخص نبود ، چشمان خیره به در بسته «  حسینیه» بود و گوشمان بسته به نوای قرآن رادیو ، روز دوم ، در « حسینیه »  را گشودند ، هراسان و مبهوت وارد شدیم و اما تو بر سرمان دست رحمت نکشیدی ، آرام آرام و با گوشه چشم سیاهی های نصب شده بر دیوار حسینیه را ورانداز  میکردیم و …. خدایا مپسند ، نمی خواستیم باور کنیم ، دلسوخته ای که تاب از  توانش رفته بود رو به جایگاه نور تو ، زانو بر زمین « حسینیه » یکسر فریادی زد ، امام ، کجا رفتی ؟ نعره هایش آنچنان دلخراش و سوزناک بود که چشمانمان نا خودآگاه درب بالکن را نشانه رفت ، تصور میکردیم نوای غم این عشق ، باز  تو را به دیدار می کشاند ، اما …. زانوانم سست شد و تاب ایستادن از کف رفت ، جسد بی روحم را به یکی از ستونهای « حسینیه » تکیه دادم و …. روز سوم ،  پیراهن سیاهم را که همیشه در عزای سالار شهیدان غمگسار من بود پوشیدم ،  خدایا اینبار عاشورا چرا اینقدر زود از راه میرسید ، مادرم مریض بود و نمی  خواستم بیتابی و حزن من بیشتر آزارش دهد ، به چشمانم التماس میکردم که  نبارند ، اما مثل همیشه آنها هیچ توجهی به حرفهایم نمیکردند ، با خویش  کلنجار میرفتم که ناگاه شیون غریبی مرا به خود آورد ، مادرم بود که از راه  میرسید و او زودتر از من رخت عزا بر تن کرده بود ، مرا که دید بطرفم آمد ،  در آغوشم کشید و گفت : خوش به حال شما بسیجیها ، خوش بحالتان که آقایتان از شما راضی بود ، خوش بحالتان که امامتان از شما راضی بود ، خدا صبرت دهد  مادر ، خاک بر سر من که آنقدر زنده ماندم تا مرگ امام را دیدم ، بعد رهایم  کرد و سر به آسمان دوخت و با ناله صدا زد : خدا به غریبی سیدالشهداء(ع) قسم ، وقتی جوانم را از دست دادم ، اینقدر دلم نسوخته بود . دیگر تاب از طاقتم رفته بود ، با عجله از خانه خارج شدم و بسمت « مصلی » براه افتادم ،  نمیدانم چگونه به آنجا رسیدم ، خدایا تو میدانی که آن محفظه شیشه ای آنروز  با دل پاره پاره من چه ستمها که نکرد ، خاک بر سر من او امام منست که زودتر از من کفن پیچ و آرام به خواب رفته وای بر من ، جا دارد که تا زنده ایم  اشک بر گونه هایمان نخشکد . روز چهارم ، برای بدرقه به بهشت زهرا (س) رفتم ، هیچگاه مثل آنروز به شهیدان غبطه نخورده بودم ، آنروز فقط گریه کردم ، فقط گریه ، دستم به تابوت نرسید ، اما جانم همانجا با جسم او دفن شد ، هر چه  منتظر ماندم بلکه از کنار مزارت بروند و من نیز بیایم و عقده هایم را باز  کنم ، نشد ، و باز گشتم ، به هر جا چشم میدوختم لبخندهای خدائی ات در نظرم  مجسم می شد ، به هر چه گوش میدادم نوای « انا لله و انا الیه راجعون » تو  بود و هر کجا میرفتم همه جا سیاه ، همه جا عزا ، همه کس سیاه پوش ، همه کس  عزادار ، همه جا امام . هنوز ساعتی نگذشته بود که باز دلم هوای بهشت زهرا  (س) کرد ، نیمه های شب بود و ازدحام جمعیت اندک ، وارد صحن شدم که با دهها  کانتینر محدودش نموده بودند ، یک کانتینر نیز بر مزار امام نهاده بودند ،  صحن تاریک بود نه چراغی نه نور افکنی ، تمام نورش ، سوی ضعیف فانوسهایی بود که مردم خود برای تبرک و اظهار عشق بر فراز کانتینر می نهادند . بغض در  گلویم ترکید ، ای امام چقدر شب اول قبرت شبیه شب اول شهیدان است ، چقدر تو  دوست داری تمام سرنوشتت همچون آنان باشد ، تو از میان تمام حرمهای پر چراغ و صواب ، کنج تاریک بهشت زهرا(س) را انتخاب کردی ، مگر غیر از این است که تو به شهیدان دروغ نگفتی که آرزو داری با آنان محشور گردی . کجایند مدعیان  عظمتتا بیایند و امشب ببینند این مزار خمینی است ، همان ابر مردی که وقتی  اخم میکرد ، همه صاحبان زر و زور قالب تهی میکردند ، همان ابر مردی است که  صدای تپش قلبش نوید زندگی و فلاح به همه مستضعفین میداد . ساعت حدود ۵/۱  بود ، مردم زاری میکردند ، رو به گلستان شهیدان کردم ، ای شهیدان ما که قدر امام را ندانستیم ، لا اقل شما از وجودش استفاده کنید ، غرق در ماتم درون  بودم که ناگاه قطرات آبی بر گونه هایم چکید ، خدایا این چه بود ؟ از کجا  این موقع شب و کی آب بر سر مردم میریزد . اما اشتباه میکردم آب نبود ، اشک  بود ، اشک آسمان بهشت زهرا (س) او از صبح تا بحال خودش را کنترل کرده بود ، نمیدانم چرا حالا عقده اش باز شده بود ، شاید او نیز بر دل سوخته ما اشک  میریخت ، بخدا قسم این آسمان بود که در مظلومیت امام گریه میکرد ، این  آسمان بود که از ماتم بسیجی های داغدیده بغضش ترکیده بود . روز پنجم در  خانه بودم ازاینکه با کسی سخن بگویم بیزار بودم ، دوست داشتم رهایم کنند و  با افکارم تنهایم گذارند ، سراغ ساکم رفتم ، وصیتنامه شهدا را پیش رو نهادم و می خواستم یک بار دیگر نظرشان را در باره امام بدانم ، هر سطری را که می خواندم ، بر روشن دلی شهیدان مطمئن تر میشدم « در این دنیا دو آرزو بیشتر  نداشتم ، اول بوسیدن روی امام و دوم شهادت ، خدایا اولی نصیب ما نشد ، دومی را دریغ مفرما » . « به امام بگوئید اصغر خیلی دوست داشت بیاید و دستت را  ببوسد ، اما قسمت نشد و اکنون ندای هل من ناصر حسین (ع) مرا می خواند ،  حلالم کنید. » .