بیخیال،زندگی در گذر است و خلاف جریان رودخانه شنا کردن کار مفیدی شاید نباشد.بگذار زمان بگذرد زیرا در ان صورت است که انسان به تدریج بهتر می تواند گذشته ی خود را تجزیه و تحلیل کند .در روز هایی که به دلایلی به او ختم می شد حاضر بودی از همه چیز خود بگذری تا او اسوده باشد
از بچه ها پرسیدم اگر معلم بودید... سفره دلشان را گشودند : 1- هرگز بچه ها را تنبیه نمی کردم و برای ساکت کردن آنها از خشونت بسیار استفاده نمی کردم . 2- دلیل تکلیف ننوشتن و درس نخواندن را از آنها می پرسیدم و بعد تصمیم می گرفتم . 3- بچه ها را به گردش علمی و بازدید می بردم و آنها را به خاطر درس و اخلاقشان تشویق می کردم . 4- سعی می کردم در حین درس دادن ضمن توجه به مشکلات جامعه از موضوع درس خارج نشوم . 5- با چهره ای شاد و به یاد ماندنی وارد کلاس می شدم . 6- « بسم الله » را فراموش نکرده و به بچه ها سلام می کردم . 7- جریمه های سنگین برای بچه ها تعیین نمی کردم و برای بحث های جزئی به کسی گیر نمی دادم . 8- با روشی مناسب با افراد خطا کار برخورد می کردم و هیچ وقت به آنها توهین نمی کردم تا از من ناراحت شوند . 9- در زمان تدریس چند دقیقه به دانش آموزان وقت استراحت می دادم . 10- تا حدی با بچه ها صمیمی بودم و همیشه اخمو نبودم . 11- سعی می کردم که با روشی آسان و ساده به دانش آموزان درس بدهم . 12- برای خواندن کتاب درسی، اسم بچه ها را علامت می زدم تا همه بتوانند روی درس را بخوانند . 13- بچه ها را در شروع کلاس به ..........
ای حجت ثانی عشر، مولای غائب از نظر
ای ناجی نسل بشر، جانم شود قربان تو
ای مهدی صاحب زمان، ای منجی خلق جهان
ای یاور و ای جان جان، جانم شود قربان تو
ای مظهر علم خدا، ای زمزم و ای تو صفا
ای مشعر و ای تو منا ، جانم شود قربان تو
ای صاحب علم علی، هم نام و هم جان نبی
بهر خدا باشی ولی، جانم شود قربان تو
ای صاحب خون حسین، یاد آور بدر و حنین
در زهد باشی همچو زین، جانم شود قربان تو
امید ما دل خستگان، ای تو کس ما بی کسان
عاشق به رویت این جهان، جانم شود قربان تو
هر کس که باشد در زمین، باشد ز رویت شرمگین
مهدی بیا ای نازنین ، جانم شود قربان تو
شاعر: م.د
محسن سالاری، مجله رشد معلم 1385: از در شکسته ی کلاس دومی ها که وارد شدم ، پچ پچ بچه ها شروع شد که : «آقا معلم آمد .» نگاه ها ، کنجکاوانه ، به پوشه ی قرمز رنگ دست من خیره شده بود . باران شدیدی می بارید و هوا بد جوری سرد بود. به بخاری قدیمی گوشه ی کلاس نگاه کردم ، با آن شعله ی بی رمق ، خودش را هم نمی توانست گرم کند ، چه رسد به این کلاس مرطوب و یخ زده که چهل تا بچه ، دائم ، شیر نفتش را کم و زیاد می کردند . مثل همیشه ، پشت میز سربی و رنگ و رو رفته ی کلاس و روی صندلی ای که به تازگی ، آقای روستایی ، خدمتگزار مدرسه ، پایه ی آن را برای دهمین بار جوش داده بود ، نشستم و گردهای گچ روی میز را فوت کردم . بعد هم سرفه و گذاشتن دفتر و پوشه روی میز . مبصر کلاس ، با اشاره ی من ، اسامی دانش آموزان بی انضباط را که جلو اسم بعضی از آن ها چند ضربدر کوچک و بزرگ خود نمایی می کرد و لابد از قبل با آن ها خرده حسابی داشت ، به آهستگی پاک کرد و در جای خود نشست . ورقه های امتحان نوبت اول ، از لای پوشه ، سرک می کشیدند و بچه ها آرام تر از همیشه ، انگار که منتظر حکم زندان خود هستند ، عین مجسمه ، روی نیمکت ها نشسته بودند و تکان نمی خوردند . در حال جمع و جور کردن اوضاع قاراشمیش دفتر کلاس بودم که اکبر عمادی ، با آن هیکل چاق و شال گردن پهنی که دور گردن انداخته بود ، خودش را تکانی داد و زورکی از پشت میزش بلند شد و گفت:...........